[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

عشق همینجاست!!!
تو کجایی؟!
شانس

به قول امیرعلی اگه شانس داشتم اسممو میزاشتن شانسوکه!
سه ماه پیش (تیر)  از یه دکتر فوق العاده خوبه پوست وقت گرفتم، دکترش بی نظیره، اون موقع بهم 16 مهر ساعت 15 وقت داد،دیروز برنامه کلاسهامو گرفتم، اولین جلسه مدیریت تولیدمون سه شنبه16 مهره از ساعت 13 تا 17 خودم یادم رفته بود، از سر کار که اومدم مامان گفت: تو سه شنبه میری دانشگاه؟ با کلی ذوق و شوق اول مهری گفتم آرهگفت: مگه وقت دکتر نداری؟خیلی سریع تغییر حالت دادم زنگ زدم مطب دکتر که تو خیابونه آفریقاس، کلی با منشی چک و چونه زدم که تو رو جون خانم دکتر روز من و با یکی دیگه عوض کن، قبول نکرد که نکرد، دو ساعت تموم باهاش حرف زدم و التماسش کرد، دست آخر گفت: ما تا ساعت 7 هستیم ، اگه نتونستی بیای برات 11 آذر رو رزرو میکنمآخه آدم اینقدر زبون نفهم!خب چه اشکالی داره وقته کسی رو که یه روز بعد از من بود رو با من عوض میکرد!!!!
حالا شما حساب کنید من ساعت 5 کلاسم تموم میشه، اگه باش سرعت 120 تا برگردم ساعت 6:30 خونه ام، از خونه خودمون تا مطب دکتر رو هم اگه با سرعت 100(داخل شهر مراعات میکنم) تا برم ساعت 7:45 دقیقه میرسم مطبش!!! این کجاش انصافـــــــــــــــــــــــــــه
من الان چه کار باید بکنم!!!



sms نوشت: میگم گوش شیطون کر بازار اس ام اس خوب
دوباره افتاد رو غلطک
sms نوشت بعد :وقتی تو پیروز میشی من با غرور به همه میگم: هی اون دوست منه! وقتی می بازی کنارت می شینم، دستت رو می گیرم و میگم: هی من دوست توام

جک نوشت:با تموم شدن ماه رمضان درهای رحمت خدا بسته خواهد شد، خواستم بگم لای در نمونی

پی نوشت: حالا از این حرفا گذشته عیدتون مبارک، الهی نماز روزه های همه مون قبول درگاهش واقع بشه


نوشته شده توسط بهار * | نظرات [2] | لینک به این مطلب |


نشونه

مدت مدیدیست(سه چهار هفته) هر روز ماشین های مخصوص حمل جسد رو میبینم! حتی روزی شده دو یا سه تا ماشین مختلف رو دیدم! فکر کنم اینا نشونه است که بگه تو هم خودتو آماده کن" تا نگاه می کنی وقت رفتن است ای..."
دلم نمی خواد الان برم، من هنوز جونم! اونوقت رو اعلامیه ام می نویسن "جوان ناکام"
مرده شور این کام رو ببرن که همه کام رو فقط تو یه چیز میبینن! ولی من ناکام نرفتم و به اندازه ی کافی کام این زندگی رو چشیدم!
ولی یه ذره که فکر میکنم میبینم الان برم خیلی بهتر از چند سال دیگه است، نه سری نه همسری نه بچه ای که بهش وابستگی شدید داشته باشم، ولی چرا خانواده ام و دوستام هستن! من که دوریه یه شبه مامانمو نمی تونم تحمل کنم! پس خدا جون قربونت برم دوباره حرفمو پس گرفتم!
امروز یه روز کاملا پاییزی رو تجربه کردیم! هوا ابری، زوزه ی باد لای برگ درختا، برگ های رنگی روی درختا، برگ ریزون درختا، خش خش برگ زیر پاهات و بچه ها با روپوش های رنگی، نشون دهنده ی اینه که، هی فلانی! پاییز شده ها! از خواب تابستونی بیدار شو!
از روز بیست و پنجم ماه رمضون که میشه، همه ملت شمارش معکوسشون شروع میشه! خدایا پس چرا عید نمی شه! خدا یه چیزی می دونسته که فقط روزه ی یه ماه رو واجب کرده! فکر کن اگه رجب و شعبان هم روزه واجب بود چی می شد! از یه طرف دلت برای لحظات روحانی که تو این ماه داشتی تنگ میشه و از طرف دیگه دوست داری بر گردی به همون برنامه های قبل از ماه!
امروز بر خلاف روزهای دیگه خیلی گشنه ام شده! الان دلم خیلی خوراکی های مختلف میخواد که گفتنش برام فقط عذابه!




پی نوشت: چرا همیشه اتفاقات اونطوری که تو میخوای نمی افته!
پی نوشت بعد: من خوبم! دروغ گفتم خوب نیستم! تو دلم آشوبه، ولی حداقل دلم میخواد وقتی اینجام خودمو خوب نشون بدم!
پی نوشت بعد بعد: برام دعا کنید اوضاع خراب تر از این نشه، روحیه ام رو حفظ کنم، همه چیز به خیر بگذره و به شر تموم نشه! برام صادقانه و خالصانه دعا کنید


نوشته شده توسط بهار * | نظرات [4] | لینک به این مطلب |


دندونپزشکی یا ...

امروز تولد سه سالگیش بود!
وقتی به این مناسبت پست جدید گذاشتم یه حس خاصی بهم دست داد
حسی که الانم باهامه!
واقعا نمی دونم چه اسمی می شه برای این حس گذاشت، اصلا نمی دونم میشه اسمی براش گذاشت!
یه جوری شدم، همراه با همون حس بغض کردم ولی گریه نه! هر چند بعید نبود اگه کسی پیشم نبود گریه هم میکردم!(دوباره نیای بگی باز گریه کردی)
همه این مدت مثل یه فیلم جلوی چشمم اومد
چرا اومد
چرا رفت
چرا بر گشت
چرا نموند...
نمی خوام گریه کنم ولی نمی شه!
شاید اگه .... اونوقت الان اوضاع خیلی فرق میکرد
کاش اونقدر قادر بودم تا میتونستم مصلحت خیلی چیزا رو درک کنم!
ولی چرا هیچ وقت اونجوری نمی شه که می خوای!
به بدترین شکل ممکن یه احساس که مثل گل لطیف و پاک بود زیر پا له شد
الان دقیقا مثل یه دمل قدیمی میمونم که دوباره چرک کرده!
می خوام برای همیشه از دستش راحت شم، هر چند میدونم جاش همیشه می مونه! پس خالیش میکنم؛ چون اگه خالی نشه ممکنه برای همیشه باقی بمونه!
همیشه خودمو مقصر این قضیه می دونستم، اینکه چرا اینقدر زود دلم لرزید؛ چرا اینقدر زود همه چی وارونه شد!
عاقلانه نبود ولی عاشقانه بود و من عشق رو انتخاب کردم! ولی اون با عقلش برام تصمیم گرفت.
الان که فکرشو میکنم میبینم شاید بهترین کار رو کرد، من جای اون نبودم تا سختی های مشکلش رو لمس کنم ولی خواستم مرهم دردش باشم که نزاشت! به خاطر خودم نزاشت نه به خاطر خودش!
شاید اون موقع کور بودم و مشکلش برام اهمیتی نداشت ولی نهایت سه چهار سال بعدش چی!!! باز هم همون نظر رو داشتم؟!
 مشکل کوچیکی نبود که بشه پنهانش کرد، یه معلولیت جسمی بود و اونقدر شهامتش رو داشتم که بتونم با وجود ... . حتما نداشتم که نشد!
میدونم با این توجیه کردن ها چیزی درست نمی شه!
گوشی موبایل رو بر داشتم که مثل سال های قبل بهش خبر بدم، 091268 ولی پشیمون شدم! مگه سال قبل چه اتفاقی افتاد که الان میخواد بیوفته!
اصلا بی خیال! بزار این دمل همونجور بمونه!
حرف های بالا رو اصلا جدی نگیرید!

برای اینکه حال و هوامون عوض شه از دیشب مینویسم!
دیشب ییهو دیدم بین دندون نیشم با دندون های جلو(فک پایین سمت راست) یه لکه ی سیاه دیده میشه
آخه مگه میشه ! بعد کم عقلی کردم و گفتم بریم دندون پزشکی، و والدینم هم که بدتر از خودم رو دندونهام حساسن به زور منو بردن ساختمان پزشکان سر کوچه امون!
همین که وارد ساختمون شدیم به خاطر بوی بدی که میومد حالم بد شد و گفتم من پشیمون شدم! ولی مگه کسی گوش به حرف من میده!
وقتی بهم گفت بشین رو این صندلی تا ویزیت بشی دستام میلرزید!(فک کنم یه ژنی دارم که از دندونپزشکا و دندونپزشکی میترسم) چند دقیقه ای طول کشید تا دکتر جان بیاد! تو این چند دقیقه وقتی دور و اطرافم و نگاه کردم بلند شدم نشستم گفتم مامان بر گردیم من نمی خوام ایدز بگیرم! آخه نمی دونی چقدر کثیف بودن، تمام وسایلشون بوی گند میداد، روپوشای تنشون همه رنگ خون آبه بود! و هیچ کدوم دستکش دستشون نبود! در این هنگام دکتر اومد ولی اول یک متر شکمش اومد بعد خودش اومد، بیشتر شبیه مرده شور بود تا دندونپزشک بعد بدون دستکش فکر کنم یه دونه از این چوب بستنی ها که رو زمین افتاده بود رو بر داشت کرد تو دهن من! دستاش بوی ... میداد، بعد بهم گفت" پاشو هیچیت نیست،اون لکه نیست، رگه بین دو تا دندونته! چه دندونای خوبی داری واقعا یه لک هم روش نیست!" من: " دکتر جان این لکه، من بهتر میدونم" از زیر عینکش نگام کرد و گفت:" من دکترم یا شوما" اگه روم میشد میگفتم یا شوما، ولی حیا اجازه نداد، خلاصه که جاتون خالی یه سر رفتیم مرده شور خونه و بر گشتیم! ولی من که به گفته ی این مرده شوره اعتماد نمی کنم و حتما میرم یه جای دیگه تا حرفم رو ثابت کنم!



پی نوشت: خدا جون شب های قدر هم گذشت! قربونت برم بهترین ها رو امسال برامون رقم بزن!


sms نوشت:چشمهایت را به خاطر کسی که قدر نگاهت را نمی داند گریان نکن!(با خودم بودم)

جک نوشت: لره اسم پیامبر یادش میره میگه: بر جمال پدر خانم علی (ع) صلوات



نوشته شده توسط بهار * | نظرات [12] | لینک به این مطلب |


فیلم جنجالی
میگم خیلی ذهنیت جهان نسبت به ایران خوب بود ، دو روز دیگه که این فیلم سنگسار ثریا بره رو پرده نور علی نور می شه!
هفته ی پیش بود که تیزر تبلیغاتیشو توی یوتیوب دیدم و وقتی امروز مصاحبه با بازیگرانش رو دیدم واقعا تاسف خوردم، دقیقا سال پیش این موقع ها بود قضیه سنگسار قزوین رو بورس بود امسالم که فیلمش!!!
نمی خوام بگم واقعیت نداره ولی خوب طبیعیه اینا پیاز داغشو زیاد کنن و خوشمزه تر بدن به خورد مردم!(لینک مصاحبه )

چند وقت پیش تو وبلاگ سعید(جات خالیه مندلیف) با یه مرورگر غریب آشنا شدم و الان یک هفته است دارم ازش استفاده میکنم(تو سیستم محل کارم) و مثل فایر فاکس ازش راضیم! safari به پای فایر فاکس نمیرسه ولی محیط شیکی داره و همونطور که اسمش رو گزاشتن سریعترین مرورگر باید بگم واقعا سریعترین مرور گر همین safari!


فردا آخرین روز تابستونه و دو تا تبریک تولد داریم، یکی خانم م و یکی آقای م (اول اسم هر دوشون م) جالب اینجاست که هر دوشون تاریخ تولدشون سی و یک شهریور شصت و یکه
ولی هیچ کدوم همدیگه رو نمی شناسن! آقای م از دوستای اینترنتیه و خانم م از دوستای عینی!
تولد هر دوشون مبارک

الان دقیقا به همون میزانی که پست قبل گفتم تشنه ام و به تنها چیزی که فکر میکنم آبه!!!


تو این شب های قدر وقتی دلتون شکست یاد منم بکنید!



smsنوشت:
امشب رحمت دوست جاریست، مانند رود نه، مانند باران! اگر دلتان لرزید، بغضتان ترکید، کسی اینجا محتاج دعاست، اگر یادتان بود باران گرفت دعایی به حال من بیابان کنید.

اضافه نوشت: این عکس رو از گوشی دوست مامان کش رفتم، چند هفته پیش که رفته بودیم تنگه واشی، اینقد از دیدن قاصدک ها ذوق زده شده بودم که نفهمیدم کی ازم عکس گرفته، خدایی یکی از بهترین لحظات عمرم بود وقتی اینهمه قاصدک تو دستام بود



نوشته شده توسط بهار * | نظرات [11] | لینک به این مطلب |


آب

از همون دوران بچگی بهمون میفهمونن که آب مایه حیاته، تو کتاب های درسیمون میخونیم، بدون غذا یک هفته زنده ایم ولی بدون آب فقط سه روز!

تو پاییز و زمستون خدا رو شکرمیکنیم به خاطر بارون و برفی که برامون مقدسه و مایه ی رحمته، و تو تابستون به وزارت نیرو فحش میدیم که چرا اینقدر بی عرضه ان (تو زمستون از بس بارون میاد همیشه دریچه سد رو باز میزارن تا لبریز نشه ولی تو تابستون مینالن که کم مصرف کنید آب نداریم! خوب این یعنی نهایت بی عرضگی)


تو وبلاگمون داستان کوتاه در مورد آب مینویسیم همینطور جملات کوتاه(دقیقا یادم نمیاد متنش چی بود ولی یادمه چندین پست به نام آب دارم )


همیشه پول آب خونه میاد هزار تومن ولی اینبار اومده دوهزارو سیصد تومن و پایین قبض بهمون هشدار دادن که شما از مصرف کنندگانی هستین که بالاتر از میزان استاندارد استفاده میکنید و دفعه ی بعد بابت این موضوع جریمه میشید
(خدایی اینجا فحش نداره!) نمی دونم والا! پنج نفر آدم و یه خونه سه طبقه، این میزان مصرف جریمه داره؟!

زمستون وقتی از پیست اسکی یا برف بازی میای تنها چیزی که میتونه سرما رو از تنت در بیاره دوش آب گرمه و تابستون وقتی از کلکچال یا درکه میای تنها چیزی که میتونه گرما رو از تنت در بیاره دوش آب سرده!


اگه بخوام از آب بنویسم اینقد موارد زیاده که تمومی نداره!


حالا اینا همه رو نوشتم که بگم الان هلاک یه لیوان آب سردم(دو تیکه یخ توش باشه)

فک نکنی کم آوردما! نه! تو این دوهفته چیزیم نبود ولی الان دو سه روزه وقتی ساعت از 3 میگذره لحظه شماری میکنم تا موقع افطار! خیلی تشنه ام میشه! گشنه نیستم (یعنی الان دیگه جای خودشو به ضعف داده که میلی به خوردن غذا ندارم ) ولی هر کاری میکنم تشنگی رفع نمی شه!
 میتونم تحمل کنما! لحظه های بد تر از این رو داشتم، پارسال یک رو که شیف کاری تو نمایشگاه داشتم ، وقتی ساعت شیفتم تموم شد(3 پی ام) رهسپار خونه شدم و کلی مسیر رو پیاده گز کردم، این شد که وقتی رسیدم خونه هنوز یه ساعتی به افطار مونده بود و از زور تشنگی نشستم گریه کردم! هر کی بهم رسید گفت بخور خدا هم اینجوری راضی نیست! ولی اگه میخوردم خودم راضی نمی شدم(از تشنگی که نمی مردم)، بالاخره افطار شد و به اندازه دو تا پارچ آب خوردم(گلاب به روتون تا دو روز تو دستشویی بودم)
الانم خیلی تشنمه ، یه عکس خوشگل از آب دارم که نمی زارمش چون ممکنه بقیه هم مثل من بشن(حالا امروز که بگذره فردا که دوباره چشمم بهش بیوفته و هوس یه لیوان آب خنک...) پس کلا بی خیال! عکسی در کار نیست

همین!




نوشته شده توسط بهار * | نظرات [9] | لینک به این مطلب |



منوی اصلی

Subscribe to me on FriendFeed
پیوند ها


آرشیو


بخش ها


نویسندگان


آمار

بازدید امروز : 7
بازدید دیروز : 50 ‍
بازدید این ماه : 919
بازدید امسال : 15553
بازدید کل : 24476
تعداد پست ها : 173
تعداد لینک های لینکستان : 5
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 0