|
مدت مدیدیست(سه چهار هفته) هر روز ماشین های مخصوص حمل جسد رو میبینم! حتی روزی شده دو یا سه تا ماشین مختلف رو دیدم! فکر کنم اینا نشونه است که بگه تو هم خودتو آماده کن" تا نگاه می کنی وقت رفتن است ای..." دلم نمی خواد الان برم، من هنوز جونم! اونوقت رو اعلامیه ام می نویسن "جوان ناکام" مرده شور این کام رو ببرن که همه کام رو فقط تو یه چیز میبینن! ولی من ناکام نرفتم و به اندازه ی کافی کام این زندگی رو چشیدم! ولی یه ذره که فکر میکنم میبینم الان برم خیلی بهتر از چند سال دیگه است، نه سری نه همسری نه بچه ای که بهش وابستگی شدید داشته باشم، ولی چرا خانواده ام و دوستام هستن! من که دوریه یه شبه مامانمو نمی تونم تحمل کنم! پس خدا جون قربونت برم دوباره حرفمو پس گرفتم! امروز یه روز کاملا پاییزی رو تجربه کردیم! هوا ابری، زوزه ی باد لای برگ درختا، برگ های رنگی روی درختا، برگ ریزون درختا، خش خش برگ زیر پاهات و بچه ها با روپوش های رنگی، نشون دهنده ی اینه که، هی فلانی! پاییز شده ها! از خواب تابستونی بیدار شو! از روز بیست و پنجم ماه رمضون که میشه، همه ملت شمارش معکوسشون شروع میشه! خدایا پس چرا عید نمی شه! خدا یه چیزی می دونسته که فقط روزه ی یه ماه رو واجب کرده! فکر کن اگه رجب و شعبان هم روزه واجب بود چی می شد! از یه طرف دلت برای لحظات روحانی که تو این ماه داشتی تنگ میشه و از طرف دیگه دوست داری بر گردی به همون برنامه های قبل از ماه! امروز بر خلاف روزهای دیگه خیلی گشنه ام شده! الان دلم خیلی خوراکی های مختلف میخواد که گفتنش برام فقط عذابه!
پی نوشت: چرا همیشه اتفاقات اونطوری که تو میخوای نمی افته! پی نوشت بعد: من خوبم! دروغ گفتم خوب نیستم! تو دلم آشوبه، ولی حداقل دلم میخواد وقتی اینجام خودمو خوب نشون بدم! پی نوشت بعد بعد: برام دعا کنید اوضاع خراب تر از این نشه، روحیه ام رو حفظ کنم، همه چیز به خیر بگذره و به شر تموم نشه! برام صادقانه و خالصانه دعا کنید

|