[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

عشق همینجاست!!!
تو کجایی؟!
امتحانام تموم شد

من اومدم با کوله باری از تجربه ، خاطره ، یه عالمه چیزای خوب ، مخصوصا امروز با این که خیلی خسته کننده بود ولی این چند ساعت پیش یه سری اتفاقا افتاد و یه چیزایی شنیدم که کلی در عجب حکمت خدا موندم.خیلی باحاله اگه رئیس بزاره تعریف کنم ، مفصلا براتون تعریف میکنم! اونجوری نگام نکن ، گفتم اگه بزاری ، هنوز که چیزی نگفتم
چه امتحانی دادم امروز من ! ببین چی بود که مینا بعد از چند دقیقه که امتحان شروع شده بود ، پا شد گفت : من هیچی بلد نیستم ، میرم .وسط امتحان کلی نصیحتش کردیم بابا بی خیال امداد های غیبی میرسه ، بشین . خلاصه اش کنم اینقدر به مینا امداد غیبی رسید که فکر کنم بیست بشه ،عوضش من ، عین بچه های مظلوم یه گوشه نشسته بودم ، محض رضای خدا هم یه سوال هم نرسید ، خیلی سخت بود ، اصلا هیچیش تو کتابامون نبود ، نامردا ، فکر کنم از اون امتحان ریزشیا باشه که ترم بعد جبرانی بزارن ،دیگه تو مسیر دانشگاه اتفاق خاصی نیوفتاد ، یعنی افتاد ولی دیگه عادی شده نگم بهتره ، آهان اتوبوس ها ی مسیر هم شده جمهوری اسلامی ، خانم ها یه طرف آقایون یه طرف دیگه ، خیلی سخت بود ، چون ما سه تاییم همیشه روبرو میشستیم ولی الان یکی مون میره عقب ، در واقع فقط کرایه صندلی رو میدیم چون همش سه تایی رو دو تا صندلی میشینیم ، (هیکل نیست که ، خود جنیفر لوپزه ) ایندفعه که نشسته بودم روی دسته صندلی ، اتوبوس پیچید منم که آخر تعادل ، افتادم اومدم صندلی رو بگیرم این پسرا دور هم نشسته بودن داشتن هومن نگا میکردن (ما اصلا فضول نیستیم) منم  دستم به جایی بند نشد ، ناخنام رفت تو کمره پسره  بیچاره یه دادی کشید خودم دلم براش سوخت ،اینقد ازش معذرت خواهی کردم تا شرمنده شد ، دیگه تا آخر مسیر روم نشد سرمو بلند کنم مینا میگفت هی دستمو نگاه میکرد ببینه ناخنمام چقدر بلنده( حالا خیلی هم بلند نبودا).برو بچس دانشگاه البته کلاسمون ، دعوتمون کردن بریم تنگه واشی ، اولش کلی ذوق کردیمو قرار شد بریم ، ولی بعد فهمیدیم بچه ها پسرا رو هم گفتن ، یعنی در واقع پیشنهاد از طرف این پسر گرمساریه بوده که اسمشو بلد نیستم ، گفته بیاین خودمون میبریمتون  ماشین براتون میگیریم ، ناهار مهمون مایین و از این جور حرفا ،که من یکی به شخصه پشیمون شدم ، اون دو تا رو نمیدونم ، چون مردد بودن ، عمرا اگه به اینا بشه اعتماد کرد
اون هفته هم که منو مریم داشتیم میرفتیم دانشگاه سوار یه تاکسیه شدیم که دو تا دختر توش بودن ، گفتم مریم با همین بریم اطمینانش بیشتره ، بعد یه دفعه از شانس ما اون دو تا پیاده شدن و دو تا آقا سوار شدن ، اونم چه آقایونی ، از این سیبیل تا بناگوش در رفته ها ، به خدا اگه صداشونو میشنیدین در جا میخکوب میشدین ، اون سیبیل کلفتره کنار مریم نشست  ، آخه من همیشه کنار در میشینم ، اصلا خاطره ی خوبی از وسط نشستن ندارم ، اون یکی هم رفت جلو نشست ، راننده سی دی گذاشت ، حمید عسگری بود ، بعد اون که جلو بود گفت: این چیه از این قدیمیا بزار حال کنیم ،راننده هم بنده ی خدا مهستی گذاشت ، همین که مهستی میخوند اونم شروع میکرد به خوندن و سرشو تکون میداد و هی بر میگشت ما رو نگاه میکرد ، به مریم گفتم سالم نمیرسیم ، وسط راه هم به راننده گفت : ما میخوایم بریم نمیدونم کجا (دارقوز آباد)یه دو کیلو متر جاده فرعیه ، ما رو میبری ؟ الان فکر کنم دقیقا میتونید تصور کنید قیافه منو مریمو ! راننده هم یه نگا به ما کرد ، دید رنگ از رخسارمون پریده ، گفت : نه این بچه ها امتحان دارن دیرشون میشه ، اون مرده هم یه نگاه چپ به ما کرد و دیگه هیچی نگفت ، خلاصه ما مردیم تا اینا پیاده شدن.

جمعه ی هفته ی قبل هم قرار شد با ماشین خودمون بریم ، کله صبح پاشدیم رفتیم ، تو راه یه دست انداز بود همین که از روی اون رد شدیم هر چی گاز دادم دیدم ماشین صدای گاز میده ولی نمیره ،اون دو تا هم ترسو ، هی میگفتن یعنی چی شده ، گفتم نمیدونم دنده سه میره ولی هر چی چهار میزنم گاز میدم نمیره ، خلاصه کلی محاسبه کردیم دیدم اگه با سه بریم نمیرسیم ، حالا ساعت چند بود؟ جمعه صبح ساعت 6:15 ، اونموقعی که همه خوابن ، همه تعمیر گاه های کنار جاده بسته ، داشتم پیش خودم میگفتم میزاریمش کنار جاده یا تو پمپ بنزین خودمون با ماشین میریم ، که یه دفه یه تعمیر گاه دیدم بازه ، نگه داشتم و مثل تو فیلما گفتم آقا ماشین دنده چهارش کار نمیکنهگفت: یعنی چی کار نمیکنه؟ گفتم: هر چی گاز میدم نمیره ، گفت الان نگاش میکنم ، جک گذاشت زیر ماشینو یه نگا کردو گفت سالمه ، امتحان کردم دیدم سالمه بعد یه دفعه یه پژویه نگه داشت ، سه تا اوباش توش نشسته بودن ، گفتن : بانو کمکی چیزی؟ من:بعد ماشینشونو آوردن تو تعمیر گاه به بهانه ی تنظیم باد.ماشینمونم فقط یه هزار تومن گیر کرده بود تو گلوش ، وگرنه هیچیش نبود،، خلاصه سوار شدیم رفتیم ، تو جاده پژوییه دوباره اومد ، کلی مسخره بازی در آوردن و ما هم اصلا انگار اینا رو نمیدیدیم ، ولی خیلی نامرد بود ، سرعتو کم میکردم ، اونم کم میکرد ، تند میرفتم ، اونم تند میومد ، خلاصه داشتیم به این فکر میکردیم که چه بکنیم ، که یه دفعه صدای بلندگوی ماشین راهنمایی رانندگی اومد گفت: پژو یشمی نگه دار ،ما هم بقیه ی مسیر رو با خیال راحت رفتیم اینو نگفتم تعمیر گاهه تو پاکدشت بود ، تو عمرمون تعمیر گاه نرفته بودیم ، که رفتیم
امروز یه چیزایی شنیدم که کلی الان ذوقشو دارم ، نمی دونم چرا  ، به منم اصلا مربوط نمیشه ولی اینو بگم که هیچ کار خدا بی حکمت نیست!
یادم باشه قضیه ی عکس ها رو دفعه ی بعد بگم!!!!

smsنوشت :بازیه دنیا اینه که تو چشم بزاری من قایم شم ، بعد تو بری یکی دیگه رو پیدا کنی!

شعر نوشت:شیشه ای می شکند ... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادری می گوید...شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را بر می داشت... مرحمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت، قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟

پی نوشت :پست بعد یه شعر و یه آهنگ توپ میزارم


نوشته شده توسط بهار * | نظرات [2] | لینک به این مطلب |


همینطوری

همین الان اومدم  ، امتحانمم بگم در حدی دادم که قبول میشم نه بیشتر ،نه کمتر

الان به تنها چیزی که احتیاج دارم خوابه

یه امتحان دیگه دارم ، آمار 2 ،شنبه صبح

اونم بدم دیگه راحت میشم، راستی اونجا خیلی شلوغ بود آخه رئیس جمهور مون قراره امشب رو اونجا بگذرونن

فعلا حرفی ندارم تا بعد از امتحانم

  جک نوشت:طرف میره نانوایی ، نانوا میگه هر کسی اومد بگو پشت سرت نایستد نون نمیرسه . طرف هم هرکی می اومده میگفته بیا جلوی من بایست، پشت سرم نون نمیرسه

 پ.ن : دکتر اومده ، به همه سلام میرسونه ، یه سلام مخصوص هم خدمت آقای ج داره ، حیف که اون آدرس اینجا رو نداره وگرنه کلی حال میکرد.

 


نوشته شده توسط بهار * | نظرات [2] | لینک به این مطلب |


یعنی الان حالم گرفته؟!!

حالم کلی گرفتس به چند دلیل
اولش اینکه به دلیل مشکلات فنی اطلاعات همه ی وبلاگهای پارسی باکس از ده خرداد تا بیست خرداد به لقا الله پیوسته و به طور کلی حذف شدن
دومیش اینه که فردا دو تا امتحان دارم ، صبح مدیریت رفتار سازمانی و بعد از ظهر تئوری تربیت بدنی ،آخه من نمیدونم این تربیت بدنی چیه که کتاب صد و بیست صفحه ا ی هم داشته باشه  ، بیشتر از این ناراحتم که باید از صبح تا بعد از ظهر تو حیاط دانشگاه سرگردون باشیم اینم تو گرمای 42 درجه ی اونجا اونم من که گرمایی ام
سومیش هم مربوط به قضیه ی یه سری عکس گرفته شده تو نمایشگاهه که آقای د همون عکاسه برامون آورده که تصمیم دارم مفصل اینجا در موردشون بنویسم و تقریبا میشه گفت یه جورایی عقده ها رو خالی کنم ، من که خیلی شاکیم ولی رئیس گفته عکس العمل نشون ندم ، منم مثلا در ظاهر نشون نمیدم
آخریشم اینه که شدیدا کمبود خواب دارم ؛ دیشب که چهار ساعت بیشتر نخوابیدم ؛ امشبم خدا میدونه چقد بخوام با وجودی که ساعت پنج و نیم صبح باید از تهران بزنم بیرون و احتمالا ساعت چهار هم باید بیدار شم و توصیه میکنم به جای من بخوابید
در نهایت باز هم التماس دعا ، که شدیدا محتاجم


نوشته شده توسط بهار * | نظرات [1] | لینک به این مطلب |


گله و شکایت

من وبلاگمو مثل قبل، صحیح و سالم میخوام


نوشته شده توسط بهار * | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


اندر احوالات نمایشگاه

جاتون خالی ، یه هفته نمایشگاه بودیم و به قول  مهدیه چَنی خوش گذشتI So Rock

روزهایی بسیار به یاد ماندنی رو داشتیم ، خاطراتی که میدونم هیچ وقت فراموش نمیکنم

برای اینکه اسم شخصی رو نبرم اول فامیلیشونو میزارم که بعد از سرچ تو موتورهای جستجو پیدام نکنن

فکر کنم روز اول و آخر از بهترین روزهای نمایشگاه بود.روز اول هیجان خاصی که داشتم و همه چی برام تازگی داشت.چیزی که روز اول فکرمو به خودش مشغول کرده بود یه آقایی بود که تیپ سفید زده بود و هی میرفت هی میومد و هی نگاه میکرد طوری بود که توقع داشت بشناسمشو عجیب اونجایی بود که منم احساس میکردم واقعا میشناسمشبعد از چند ساعت رئیس گفت :شناختی کی بود؟ منم گفتم نه . گفت آقای شیرازی بود دیگه.منم مثل گیجا تازه یادم اومد عکسشو دیده بودم. خلاصه وقتی باهاش صحبت کردم آدم فوقالعاده بانمک و متشخصی و بی ریایی به نظر میرسید . بر خلاف مدیران دیگه ای که بودن خیلی صمیمی بود و به خاطر همین هم بعد از سه روز جل و پلاسشو جمع کردو رفت.  همون روز منو خانم ش نشسته بودیم تو غرفه و رئیس نمیدونم کجا رفته بود یه دفعه یه آقایی اومد طرفم و با اشاره به یه پسره گفت : این پسرمه دقم میده تا یه کاری بکنه ، تازه زنم میخواد ، یکی رو دیده ولی ما هنوز نپسندیدم(منم گفتم بیچاره چه دل پری داره و به حرفاش گوش دادم) عوضش اون یکی پسرم اینقد پسر خوبیه اینقده کاریه ، میخوایم براش زن بگیریم اتفاقا میخوایم چادری هم باشه . در این لحظه من اینشکلی بودم. بعد دیدم صرف نمیکنه گفتم ببخشید و رومو کردم به خانم ش که دیدم داره به من میخنده خوب به من چه مربوط خودش اومد. بعد تا ساعت آخر هی رفت و اومد دید نه کسی محلش نمیزاره و پشیمون شد و رفت .تازه من فرداش تو یه همایش پسرشو دیدم فتوکپی باباش بود منم خودمو زدم به اون راه که انگار ندیدمش

روز بعد تو یه همایش جالب هلویی شرکت کردم که با خیلیا آشنا شدم مثل خانم همتی که استاد دانشگاه بود ، و آقای الف که مجری همایش بود.  روز سوم تو یه همایش وبلاگهایی رو معرفی میکردن که بعد از پرس و جو های متعدد از رئیس فهمیدم یکی از این وبلاگها مال آقای الف بود . اتفاقا همون روز رفتیم برای یه همایش دیگه که اولش هیچ کس نبود به غیر از من ،آقای الف اومد گفت خانم فلانی ما اگه شما رو نداشتیم همایشامون بی بازدید کننده میشدا ، منم برای اینکه کم نیارم گفتم : که شما خبراشو تو وبلاگتون بزارین؟ بیچاره مثل برق گرفته ها گفتن شما از کجا میدونین ؟ گفتم خبرها میرسه دیگه. هنوز کسی نیومده بود دیدم یه ورقه گرفته دستش اومد نشست   کنارم .گفت خوب خانم فلانی وبلاگتون ؟منم گفتم من وبلاگ ندارمگفت امکان نداره! گفتم خوب نمیگم  ! گفت نگو از وبلاگ رئیست پیدات میکنم منم هیچی نگفتم، گفتم بزار دلش خوش باشه. روز بعدش هی وقت و بی وقت تشریف میووردن تو غرفه یا از کنار غرفه رد میشدن و یه نگاهی مینداختن طفلکی . خلاصه روز بعد قرار شد من با مدیر یه وبلاگی مصاحبه کنم داشتم این کار رو انجام میدادم که بازم سرو کله اش پیدا شدو طرف هم مصاحبه رو پاس داد به آقای الف و گفت ایشون مسولشن با ایشون گفتگو کنیداونم از خدا خواسته اومدو یه نیم ساعتی صحبت فرمودیم و رئیس هم بدجنسی کردو چند تا عکس از ما گرفت به عنوان مدرک جرم البته طی زد و بند هایی که منو رئیس داشتیم رئیس قرار بود تلافی کنه یه مسئله ای رو و این هم نوعی تلافی بود این قسمت کوچکی از تلافیش بود . حین گفتو مان آقای الف کارت ویزیت شخصی شونو بهم دادن که منم بر حسب اتفاق گمش کردم بعد از گفتمانمون با آقای الف ،گفت پاشو بریم تو غرفه شما و من در مورد سایت شما بدونم منم آوردمش اینم بگم که ایشون همچنان کنجکاو برای دونستن وبلاگ من بودن و از هر فرصتی استفاده میکرد برای برطرف کردن این کنجکاوی. در همین هنگام که آقای الف تو غرفه ما بودن رئیس هم منو به نام وبلاگیم صدا کرد و به آقای الف گفت :بهار ه ها میشناسینش؟ وبلاگ خاطره....   تو اون لحظه من اینجوری رئیس اینجوریآقای الف اینجوری. بعد هم سریع وبلاگمو باز کردو نظرات شخصیشو گفت.ای رئیس بگم خدا چه کارت نکنه . این روز آخری هم آقای الف و کارهاش واقعا دیدنی بود . فقط میخواست بچه ها برای من حرف در بیارن. اولا که هی میرفت میومد در عرض نیم ساعت چهل بار  میگفت خسته نباشید ، این ساعت های آخر کارت ها و بروشور هامون تموم شده بود منم تند تند داشتم  آدرس ها رو روی کاغذمینوشت یه هو سرو کله اش پیدا شد. گفت چی کار میکنین خسته میشی یه دونه بنویس بده من ازش کپی بگیرم .اونموقع بچه ها  رو باید میدید که چطور میخندیدن .بعدش از همه مهمتر اینکه قرار نبود به ما هدیه بدن و آقای الف زحمت کشیدن و اسم ما رو تو لیست خودشون نوشتن تا ما هم مستفیذ بشیم. بچه ها میگن این هدیه رو از صدقه سری تو داریم

این هم از آقای الف  جای برادری پسره خوب و مهربونی بود

روز آخر که داشتم تند و تند روی کاغذ آدرس مینوشتم یه آقایی اومد و گفت من چند روز پیش اومدم ولی آدرس اشتباهی گفتم . منم سرم پایین بود گفتم کجا رو گفتین ؟ گفت ای... گفتم خوب تا حدودی همکاریم. بعد گفت این آدرس ها رو میشناسین ، سریع یه ورقه برداشتو دو تا آدرس نوشت به محض دیدن آدرس ها فقط جیغ نزدم

به قدری هیجان زده شده بودم که نمیدونستم چه کار کنم . یکی از همکاران و دوستان وبلاگیمون آقا سید محسن بود.وقتی به رئیس گفتم اون از من بدتر بودم . اصلا باورم نمیشد که ببینمش از نزدیک. فکر میکردم سنش بیشتر باشه یا حتی قدش کوتاهتر. ولی خیلی با شخصیت تر از اون چیزی بودن که فکرشو میکردم. الهی هر جا هست سلامت باشه که مرد نازنین و فهمیده ایه ، تا صبح هم بشینم از سید بگم باز هم کم گفتم.

روز آخر منو رئیس رفته بودیم با خدا نیایش کنیم که یه هو دیدم همه جا داره میلرزه،دعوا شده بود اونم آدم های فرهنگی !. اصلا نمیدونم چطور نمازمو تموم کردم .رفتم ببینم چه خبره رئیس سر نماز با دست به من اشاره میکنه میگه چی شده؟ من گفتم هیچی دارن دعوا میکنن . دوباره سر نماز به من با دست اشاره میکنه یعنی بیا تو (رئیس تقلبلله)

روز آخر (من اصلا قرار نبود روز آخر برم ولی خوب یه دفعه قسمت شد برم)منو رئیس رفتیم مراسم اختتامیه سالن خلیج فارس؛ بماند که هی مثل توپ بسکت مارو پاس میدادن اینور و اونور .از در اصلی میرفتیم میگفتن بستس و باید از در پشتی برین ، جالب اینجاس که در پشتی وجود نداشت در حین پاس دادن ما یه آقا هم دنبال ما میومد تا اونم راهی پیدا کنه بالاخره از در اصلی رفتیم ، دم در آسانسور وایساده بودیم که دیدم رو شونه ی چپ آقاهه یه حشره ی زشت  نشسته ! (اندازه ی این مورچه بزرگا بود) گفتم آقا رو شونتون یه جونوره ،بیچاره اینقدر ترسید به هول نگاه کرد ولی چیزی ندید .رئیس هم  دستی رو که دفترچه اش رو گرفته بود برد بالا گفت الان من میزنمش . بیچاره طرف خودشو کشید عقب گفت خانم نزنی صورتمونو خراب کنی!بیچاره طرف وقتی جونور مورد نظر رو دید خندش گرفته بود، بهم گفت :خانم همچین گفتی جونور گفتم الان یه عقربی، رتیلی چیزی دیدی. منو رئیس از خنده داشتیم میترکیدیم که آسانسور اومد خلاصه تا آخر اختتامیه هی یاد عکس العمل بنده ی خدا میافتادیمو میخندیدم .خیلی جالب بود باید از نزدیک میدیدنش.
این وسط یه عکاسه بود گیر سه پیچ داده بود به رئیس ما هر جا رئیس میرفت اونم بود و هی ازش عکس میگرفت روز آخر کشف کردیم که آرشیو کاملی از عکس های رئیسمونو داره. آخرشم دلش طاقت نیوورد شماره موبایلشو تقدیم رئیسمون کرد
.

اینا رو اجالتا داشته باشید تا اگه باز موردی بود براتون تعریف کنم

پ.ن: رئیس تو رو خدا دعوام نکن میدونم الان داری میگی به جای مصاحبه نوشتنته !!!! مینویسم فردا برات میفرستم

  

نوشته شده توسط بهار * | نظرات [4] | لینک به این مطلب |



منوی اصلی

Subscribe to me on FriendFeed
پیوند ها


آرشیو


بخش ها


نویسندگان


آمار

بازدید امروز : 101
بازدید دیروز : 124 ‍
بازدید این ماه : 2094
بازدید امسال : 18762
بازدید کل : 27685
تعداد پست ها : 188
تعداد لینک های لینکستان : 5
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 0