خیلی وقته تمدد اعصاب پیدا کردم ولی این سرویسه که چند روزه رفته رو اعصابم! من مینویسم حالا هر وقت درست شد کپی پیست میکنم اینقد حرف جمع شد که نمی دونم از کجا شروع کنم از همون سه شنبه هفته پیش میگم، جاتون خالی با بروبچس قرار گذاشتیم رفتیم دانشگاه؛ ولی قبلشم همه جا رو پر کردم که من دو ساعت دوم رو نمی مونم و بر میگردم هر کی می خواد با من بیاد وگرنه با ماشین خالی بر میگردم. خیلی دعا کردم که استاد زود درسشو تموم کنه، و خدا رو شکر اینبار بخت با من یار بود و استاد دو ساعته درسشو تموم کرد، این شد که تنها بر نگشتم و چهار تایی بر گشتیم، جاتون خالی تو ماشین اینقد خندیدیم که نگو، آخه هفته پیش مریم و مینا رو گشت ارشاد گرفته بوده؛ مینا که به قول خودش اینقد کولی بازی در آورده و گریه زاری کرده تا ولش کردن، مریم رو به خاطر مامانش ولش کردن، خدایی بچه ها خیلی ساده میگردن و موندم این گشت ارشاد برای چی اینا رو گرفته! آهان رفتنی دوباره یه 206 بهمون گیر داد و از eyvanekey تا خود garmsar (انگلیسی نوشتم که موقع سرچ دوباره درد سر پیدا نشه)پشت سرمون میومد، دیوونه بود، وقتی تند میرفتیم ، تند میومد، وقتی کند میرفتیم، کند میومد... ساعت 5:15 رسیدم خونه، قبلش به مامان زنگ زده بودم و اونم آماده تو حیاط بود، فقط مقنعه رو با شالم عوض کردم و پریدم بیرون که از شانس خوب من دیدم یکی از دوستای بابا داره میاد سمتمون، از اون آدمای پر چونه، آقا یه ربعی ما رو گرفت به حرف و آخرش وقتی صدام در اومد گفت : مثل اینکه جایی میخواستین برین؟ و این شد که تشریفشونو بردن؛ هنوز ده دقیقه ای نرفته بودیم که ماشین نزدیک پل چوبی وسط خیابون خاموش کرد، نمی دونی چه مصیبتی بود، ملت اومدن کمک کردن ماشین رو از وسط خیابون آوردیم کنار، یکیشون مکانیک بود، هر کاریش کرد ماشین روشن نشد که نشد، مرده شور تا حالا سابقه نداشت اینجوری بشه، اینجا بود که ای تو روحت گفتن های منم شروع شد ، خلاصه بعد از اینکه مکانیکه کاری نتونست بکنه زنگ زدم بابا که سریع خودتو برسون ، بابا هم سریع با موتوری خودشو رسوند، این سریع ها که گفتم نیم ساعت طول کشید و ساعت شده بود 6:10 دقیقه؛ همه مونده بودیم که چرا اینجوری شده ، ییهو استارت زدیم دیدیم روشن شد، خیلی ناگهانی! و فقط به بابا گفتم برو؛ ای تو روح این ترافیک هر جا رفتیم ترافیک بود؛ از سپاه تا شریعتی، سهروردی ، مدرس... هر جا بگی ترافیک ، ساعت 6:30 تو مدرس وسط ترافیک دوباره ماشین خاموش شد، بعد از اینکه همون داستان ها تکرار شد ماشین باز خود به خود 15 مینه بعد یعنی ساعت 6:45 روشن شد، حالا تو بودی چطوری با اون ترافیک سنگین میتونستی از مدرس بری آفریقا؟؟! من که همینجوری ساعت رو نگاه میکردم، ساعت 7 رسیدیم سر آفریقا؛ ای تو روحش بازم ترافیک، تا اون بالای آفریقا ده تا چراغ قرمز بود، ساعت 7:15 رسیدیم در مطب ، پریدم بالا گفتم من وقت داشتم، پیر مرده گفت: اون تابلو رو بخون، نوشته بود" پذیرش از ساعت3 تا 7 بعد از ظهر و ..." ای تو روحتون این چه قانونی بود، کلی خودمو لوس کردم براش ولی بی شرف زیر بار نرفت، بعد در این لحظه والدینم اومدن و وقتی فهمیدن قضیه از چه قراره دقیقا عینهو خودم کلی عصبانی شدن، نزدیک بود بابا با منشیه دعواش بشه(قبلا یه پسره بود ولی نمی دونم از کی این پیریه شده بود منشی) خلاصه کلی بحث کردیم ولی نتیجه ای نداد، یه دختره ی دیگه هم مثل من بود که اونم کفری شده بود و بلند بلند میگف: والا منشی پیر مرد ندیده بودیم، ولی عجیب نیست وقتی دکتر یه پیر زن باشه بایدم منشیش یه پیر مرد باشه" آقا اینو که گفت پیریه اینقد عصبانی شد که پا شد رفت تو یه اتاق دیگه، ولی به نظر من دختره حق داشت! بعد که دختره رفت پیر مرده دوباره اومد و عصبی گفت: بنویسم برای 16 آذر؟ گفتم: نـــــــــــــــــه! و رومو کردم به در و اومدم پایین، پشت سر منم والدینم اومدن! این بود ماجرای دکتر رفتن من! حالا کلا بی خیال شدم، داروهای قبلیمم استفاده نمی کنم! بابا میگه کلا قسمت نبوده بری این دکتره، چون ماشین دیگه خاموش نکرد وقبلا هم این مشکل رو نداشت! از چهار شنبه هفته قبل بابا یا خونه است یا الکی میره بیرون، ولی ازامروز مثل اینکه اعتصاباشون تموم شد! خاک بر سرا این مدیرای آموزشیه دانشگاهمون بلد نیستن چهار تا کلاس رو درست بزارن! از هفته پیش تا الان دو تا از کلاسامون دیگه تشکیل نمی شه! 5 شنبه که شال و کلاه کردیم بریم دانشگاه، گفتن کلاس صبح بر گزار نمیشه و ما خودمون کلاس بعد از ظهرمونو کنسلیدیم، شنبه هم باز حاضر شدیم به سمت ترمینال که بروبچس گفتن کلاسمون تشکیل نمی شه و راهمونو کج کردیم به سمت محل کار! خدایی علمشو نداری برای چی میشی مدیر آموزشی؟ هان؟؟؟ جاتون خالی پریروز زد به سرم برم همایش تقدیر از بانوان وبلاگ نویس! قرار بود با دعوتنامه بیایم ولی دیدن شرکت کننده زیاده بی خیال شدن! خلاصه پاشدم رفتم، هیچ کس رو درست نمی شناختم بیشتر به اسم میشناختم! فقط آقای ب رو با خانم پ رو شناختم، کلی از بچه های وبلاگستان بودن، ولی بیشتر بچه های فرفر جمع بودن، نصف بیشتر سالن هم آقا بودن، خدا رحم کرده تقدیر از بانوان وبلاگ نویس بود!بچه هاز از شیراز، یزد، کرج ... اومده بودن. فرزاد حسنی و بهاره رهنما رو هم شناختم! و بعد خیلی مودبانه اومدم خونه، وقتی اومدم اینقد پشیمون شدم که چرا تا آخر مراسم نموندم، ولی تنهایی اصلا حال نمی داد، رویا که به خاطر مریضیش تو خونه بود، ندا هم باید میرفت خونه چون برنامه داشتن، اگه یه همراه خوب کنارم بودا حتما میموندم! دیروز تولد ندا بود، تولد، تولد، تولدت مبارک! الهی همیشه زنده باشه! دیروز کلی موقع نهار انداختیمش تو خرج و بعد دور هم( من ، ندا، س ، م، آقای ب و آقای ص ) نهار رو نوش جان کردیم، فقط جای رویا خالی بود که این روزا به خاطر مریضیش کمتر اومد سازمان! دیروز رئیس دو تا بن آورد که مخصوص نمایشگاه رسانه ها بود، قرار شد قرعه کشی بشه ، بعد از قرعه کشی اول، که یکیش به نام آقای ب در اومد و یکیش به نام خود رئیس، همه اعتراض کردیم، رئیس از سهم خودش گذشت و گفتن دوباره قرعه کشی بشه! منم به عنوان کوچکترین عضو مسئول قرعه کشی شدم، و وقتی کاغذ اون فرد خوش شانس رو درآوردم اسم ندا بود، کلی ذوق زده شدم چون قرار شد نصف مال من نصف مال ندا باشه! بعضی از این مردها چقد....! الکی حساسن، که چی؟ حالا تو دوست نداری زنت بره درس بخونه چه معنی داره یه بچه بندازی تو دامنش؟ هان؟ اینجوری هم تو به خواسته ات رسیدی و هم اون زن بیچاره به خاطر بچه داری بی خیال درس میشه! واقعا که! خاک بر سر این فوتبالیستامون کنن که عرضه ندارن ساده ترین بازی ها رو ببرن! اونوقت این فوتسالیست ها و والیبالیستا و بسکتبالیست ها جزو ده تیم برتر جهانن! و جالبه همیشه بیشترین بودجه فدراسیون مال فوتبالیستای بی عرضه اس! درسته الان باختن (فوتسال) ولی من که بهشون افتخار میکنم شدن تیم پنجم جهان دیگه کف کردم، بسه تا همینجا! پی نوشت: این پست رو بدون اسمایلی تحمل کنید، چون به پارسی باکس دسترسی ندارم، یعنی دارما ولی وقتشو ندارم، و نمی تونم وبلاگمو ببینم اضافه نوشت: الان متوجه شدم تولد یکی دیگه از دوستان هم ۲۲ مهر بود، تولد شما هم مبارک باشه
|